شیلات 76

صنعتی اصفهان

 وقتی که قراره این یکماه آمادگی و تمرینی باشه برای گفتن : دنیا ، یادم ترا فراموش ! و برنده شدن ؛ شرط روی بهشت است و آرامش ...


نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:1 توسط یه شیلاتی | |

 

 دلم برای کودکی ام تنگ شده

دورانی که همه دغدغه مان تا خوردن گوشه دفترمشقمان بود و

زدن گیره برای صاف کردنش ...

داشتن مُهرِ صد افرین معلممان که چه ذوقی داشتیم گل کشیدن

سمت چپ بالای هربرگ دفتر انشاء...

شمردن20های دفتر دیکته مان که هرروزچک میکردیم و تعدادآنرامی شمردیم  

خط کشی کردن دفترهایی که بویی از فانتزی بودن، نبرده بودند.

کاش الان هم فکرهایمان به همان اندازه ســــاده بودند و

دلمان به شنیدن زنگ تفــــریح وصد افرین معلممان ، خوش بود

دلم برای از زیر قرآن رد کردن های اول مهر تنگ شده

دلم برای  اون زمونی که میخوندیم:

« اکرم با پری دوست است» تنگ شده ،

آخه تو شرایط فعلی هر دخترخانومی با یه آقاپسری دوست میشه

و دیگه دوستی دو دختر از مد رفته

 دلم برای  اون زمونی که میخوندیم:

«پدر هرروز نماز میخواند»« پدر هرروز کتاب میخواند»

تنگ شده اخه تو شرایط فعلی پدر وقت ندارد نماز بخواند

پدر وقت ندارد کتاب بخواند نماز خواندن قدیمی شده است

 دلم برای کوکب خانم تنگ شده است

اخه  تو شرایط فعلی الان چند سالی است کوکب خانم مهمان ندارد

او خانه نیست که مهمان داشته باشد او حوصله مهمان ندارد  

دلم برای « مادر اکرم کشک درست می کند » تنگ شده

 اخه تو شرایط فعلی دیگر کسی آش  نمیخورد دیگر کسی کشک درست

نمیکنددیگر کسی کشک نمی خرد .حتی دیگر کسی  به سوپرمارکت نمیرود

دیروز که به سوپر مارکت سر کوچه مون سر زدم دیدم کرکره هاپایین است و

روی یک کاغذ کثیف با خطی کج و معوج نوشته اند از پذیرش

مشتری معذرویم لطفا به آدرس اینترنتی فروشگاه مراجعه فرمایید

دلم برای دهقان فداکارریز علی  تنگ شده

اخه تو شرایط فعلی ریز علی ها حوصله درد سر ندارند

وقطارها هرروز به سنگها برخورد میکند ومنفجر می شودوکسی چیزی

نمی گوید  همه سکوت کرده اند  انگار همه خوابیده اند  

دلم برای «امین با تخته ومیخ میز ساخت »تنگ شده

آخه چند سالی هست که امین  با تخته میز نمی سازد.

امین خانه نشین شده است انگار گمشده دارد .

دیروز اشتراک اینترنت ای دی اس ال  خانه شان تمام شد

زنش ، خدارا شکر کرد ولی امین از کیف زنش پول دزدید

وکارت اینترنت 10 ساعته خرید، آخر باید امین به قرار نیمه شبش برسد

دلم برای « آن مرد در باران امد » تنگ شده

آخه چند سالی هست باران نیامده است

دلم برای کودکی ام تنگ شده 

دلم برای  خودم تنگ شده


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:5 توسط یه شیلاتی | |

بنویس که هر چه نامه دادم نرسید

 بنویس که یک نفر به دادم نرسید 

بنویس قرار من و او هفته ی بعد 

این جمعه که هر چه ایستادم نرسید 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:2 توسط یه شیلاتی | |



نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی ...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.


نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:14 توسط یه شیلاتی | |


آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا:
اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است !
اگر کم کار کند، میگویند تنبل است !
اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند !
اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است !
اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است !
اگر زبان آوری کند، میگویند وراج و پر گوست !
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند، میگویند ریا کار است !
و اگر نکند، میگویند کافر است و بی دین !
لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد
و جز از خداوند نباید از کسی ترسید.
پس آنچه باشید که دوست دارید.
شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت شود.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:13 توسط یه شیلاتی | |

دان هرالد کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در قطعه کوتاهش “اگر عمر دوباره داشتم…” مینویسد:

اگر عمر دوباره داشتم، مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم. بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مى‌کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. بیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم.

در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید: *شادى از خرد عاقل‌تر است.*

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:9 توسط یه شیلاتی | |

اصلاً حسين جنس غمش فرق مي کند
اين راه عشق پيچ و خمش فرق مي کند
 
اينجا گدا هميشه طلبکار مي شود
اينجا که آمدي کرمش فرق مي کند
 
“صد مرده زنده مي شود از ذکر يا حسين”
عيساي خانواده دمش فرق مي کند
 
از نوع ويژگي دعا زير قبه اش
معلوم مي شود حرمش فرق مي کند
 
تنها نه اينکه جنس غمش جنس ماتمش
حتي سياهي علمش فرق مي کند
 
با پاي نيزه روي زمين راه ميرود
خورشيد کاروان قدمش فرق مي کند
 
من از "حسينُ منّي" پيغمبر خدا
فهميده ام حسين همه اش فرق مي کند
علي زمانيان 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 16:48 توسط یه شیلاتی | |

مرگ بر

            تازيانه ها

           تازيانه هاي بي امان

              به گرده هاي بي گناه بردگان

مرگ بر

       مرگ ناگهانيِ

                صد هزار زندگي

                              - در يكي دو ثانيه-

                                   با سقوط علم از آسمان!

مرگ بر

        كشتن جوانه ها

مرگ بر

      انتشار سم

             در زلال رودخانه ها

مرگ برفصاحت دروغ

مرگ بر

            بوق هاي بووووق

مرگ بر

          سيم هاي خاردار و كشتزارهاي مين

مرگ بر

                  گورهاي دسته جمعي و

                              بندهاي انفرادي زمين

 

مرگ بر بريدن نفس

مرگ بر قفس

مرگ بر شکوه خار و خس

مرگ بر هوس

مرگ بر حقوق بی بشر

مرگ بر تبر

مرگ بر شراره های شر

 

مرگ بر سفارت شنود

مرگ بر

       کودتای دود

 

زنده باد زندگيِ او

زنده باد زندگيِ من... تو... ما

يك كلام:

مرگ بر

            آم...ري...كا

مرگ بر ابولهب

مرگ بر يزيد و شمر و ابن سعد

مرگ بر

              زاده ی زياد

            بگو بلند: بيش باد!        

مرگ بر

     قطعنامه هاي بستن فرات

                                قحط آب

   مرگ بر

                  تير مانده بر گلوي كودك رباب

مرگ بر

     قتل خنده هاي روشن عليرضا

مرگ بر گلوله ای که خط کشید

             روی خاطرات آرميتا

يك كلام:

        مرگ بر

               آمريكا


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 8:33 توسط یه شیلاتی | |

می رفتند و می‌گفتند از اینجا تا خدا هزار فرسنگ است و هزاران گام.

جوانمرد اما برخواست و گفت : از اینجا تا خدا سه گام بیشتر نیست .

تعجب کردند و شوریدند و فریاد زدند و گفتند : عمری است می رویم و هنوز
نرسیده ایم، چگونه است که تو می گویی سه گام بیشتر نیست؟

جوانمرد گفت: گام اول اینست که بگویی خدا و دیگر هیچ ، گام دوم انس است و
سومین گام سوختن.

و خود گفت : خدا و انس گرفت و سوخت.

آنها اما همچنان می رفتند و همچنان می گفتند : از اینجا تا خدا هزار
فرسنگ است و  هزاران گام."

و آدمی تا بوده، شتابزده بوده است

راست می گویی خدا ، ما همیشه عجله داریم. همیشه می دویم و همیشه دیرمان شده؛

ولی نمی دانیم برای چه بی تابیم و برای چه عجله می کنیم.

شاید شیطان است که هولمان می کند . اوست که وادارمان می کند تا عجله کنیم؛

چون با عجله کردن بیشتر اشتباه می کنیم.

مادرم می گوید :(ادمها یک عمر می دوند تا برسند به ته زندگی؛اما یادشان می رود

زندگی کنند.ته زندگی چیزی نیست.زندگی همین جاست.)

خدایا! شاید کمترین چیزی که به ما دادی صبر است و

بیشترین چیزی هم که از ما خواسته ای باز هم صبر است.

به نظرت کمی بی انصافی نیست؟!

البته خودت هم گفته ای :

از شکیبایی و نماز یاری بگیرید، و این دو، کارهایی دشوار است؛

جز برای اهل خشوع.

صبر. شکیبایی و بردباری :اینها چیزهایی هستند که همیشه ما را به آنها دعوت کرده ای.

تو همیشه به آنها که صبورند،بشارت داده ای.صبر تلخ است؛

اما با خودش شیرینی می آورد.

اما ما آدمها کم حوصله ایم و بی تحمل.

می دانم هیچ دانه ای یک شبه درخت نمی شود و هیچ درختی یک شبه میوه نمی دهد.

صبر

صبـــر

صبــــــر.


می دانم ما آدمها همیشه یک عالم توقع بیجا داریم.برای بزرگ شدن ،

باید صبر کردن را یاد بگیریم.

خدایا! کمکم کن و صبر را یادم بده.

نوشته شده در شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:7 توسط یه شیلاتی | |

۴۰ طلوع تا ۷۲ غروب مانده

مي شود ۴۰ عاشورا خواند

مي شود ۴۰ سوره فجر خواند

مي شود ۴۰ قطره اشك ريخت

مي شود ۴۰ روز مراقبت كرد

مي شود ۴۰ نماز اول وقت خواند

مي شود ۴۰ نفر را عاشورايي كرد

مي شود ۴۰ نغمه انتظار سرداد

مي شود....

مي شود...

و مي شود مانند هر صبح و شام گذشته نيز گذراند


نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 13:26 توسط یه شیلاتی | |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin